جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۸

وبلاگ جدید

سلام

این یک پیغام جهت اطلاعه!

آدرس جدید وبلاگ من

http://ellani.persianblog.ir

 


دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧

...

خیلی وقته اینجا با تابلوی " تعطیل است" مزین شده...

خیلی وقته قراره تغییراتی که اعمال شده ، اعلام بشه ...

اما فقط "من" می دونم که هنوز وقتش نرسیده ...

دلم برای همه ی دوستای وبلاگی ام تنگ شده ...

برای رسیدن اون روز ، روزشماری می کنم ...

من می نویسم ... یه روز ...


جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧

 

خیلی وقته دیگه نتونستم مثل قبل اینجا بنویسم...

اصلاً خیلی وقته از دنیای وبلاگ دورم ...

خیلی وقته با الآنی همیشگی قهرم ... الآنی که گاهی از سر شور توی وبلاگش می نوشت و خیلی وقت ها از سر دلتنگی ...

این روزها دلتنگ خودم میشم .. دلتنگ کودکی هام ... دلتنگ شیطنت هام ... دلتنگ گریه های دورتر از ۴ ماه پیشم ...

چقدر متفاوتم این چند ماه ... چقدر نگاه و سوالات آدم های اطرافم برام زجرآور شده ... حتی تحمل نگاه پرسشگر نزدیکانم رو ندارم ... چرا خسته نمیشن از اینهمه سوال پرسیدن؟؟؟

متنفرم از کسایی که هیچی نمیدونن و باز همون سوالات تکراری و حرف های روزمره رو تحویلم میدن ...

من می خوام فرار کنم ...

 


جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸٧

 

 

نمی دانم این صحنه از آن ِ کیست ... چیست ... کجاست ...

 

 

منم و هزاران چشم ... دست هایم بسته ... پاهایم بسته ... وجودم اسیر است ...

 

 

تو هستی ... او هست ... و چشم های منتظر تو ...

 

 

می نگرید به من ... یکی با حسرت ... یکی با تمسخر ... تو هم نگاهم می کنی ،این بار هم از سر مهربانی ...

 

 

چشم های تو چه می گویند ؟ این بار باز شعله است در عمق چشمانت ...

 

 

من از نگاه توست که نیرو می گیرم ... بعد از سالیان دراز ... برای باز کردن زنجیرها ...

 

 

یکی یکی باز می کنم ... یکی یکی ... تو را می نگرم ... تو باز امید می دهی ... من باز تلاش می کنم ... ناگاه چشمم به چشم های حسود تو می افتد ... سست می شوم ... نیرویم را می ربایی ... و باز زنجیر می شوم ...

 

 

و سیاهی ...

 

 

سیاهِ سیاه ...

 

 

زمان معنا ندارد ... تنها این منم در اعماق سیاهی ها ... و تو ... و تو ... و تو ...

 

 

هزاران چشم ...

 

 

...

 

 

باز امیدی می تابد از چشم های تو ... باز شروع می کنم ... این بار می خواهم همه را باز کنم ... همه ی زنجیرها را ... اما نگاهت کافی است ...؟

 

 

نگاه خجلت زده ی تو را چه کنم ؟!

 

 

نا امیدی چشم های تو را ...

 

 

می توانم آیا ...؟

 

 

من پاره می کنم زنجیرها را به این امید که نگاهم از نگاه تو امید می گیرد ...

 

 

...

 

 

...

 

 

من هنوز هم امیدوارم ...

 

 

 


دوشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٧

 

 

توی این دنیای شلوغ ... کنار آدمهای دروغی ... پشت لبخندهای پوشالی ...

من یه نفر رو دارم که به اندازه ی همه ی داشته های زندگی ام دوستش دارم ...

توی زندگی ام ، حضورش رو همیشه احساس کردم ...

و اینو می دونم که همیشه به حضورش و احساس گرمیه دست هاش احتیاج خواهم داشت...

و امروز سالگرد تولدشه ...

خواهر خوبم ، خوشحالم که امسال ، روز تولدت کنار همسر مهربونت هستی و امیدوارم که همیشه کنارهم و خوشبخت باشید ...

خواهر مهربونم ، دلم برات تنگ شده ... برای تولدهای آروم و ساکتی که همیشه کنار هم داشتیمش ...

جات کنار من و مامان و بابا و خاله خیلی خالیه...

کاش همیشه خوشحال باشی و پر از شوق زیستن ...

تولدت مبارک عزیزم...

 

 

 


یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 
  • یه عادتی داشتم از خیلی سال پیش ... این روزا خیلی بابت اثرش روی روابط ام عذاب می کشم ...
  • در مورد یه موضوعی خیلی ها بهم گفتند که اشتباه کردم اما من حس می کنم الآن دیگه کاری از دستم بر نمیاد ...

  • اینا بر میگرده به گذشته ...

  • من الآن همین ام که هستم ...

  • اما نه ... من هنوز هم تغییر می کنم ... هنوز هم یه قسمت هایی از روحم امکان تغییر داره ...

  • فقط لطف کنید و خط خطی اش نکنید ... من تنها همین یک روح رو دارم ...

 
 
 
  
جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

تو نیستی ...

دلم هوای نوشتن های بی موضوع کرده ... دلم هوای بی تعهد دویدن کرده ...

 

کبوترم قفس نمی خواهد ... دلش هوای پریدن از بامت کرده ... گاهی دلم تنگ می شود برای فریادهایت ...

 

گاهی سر می زنم به طعم گسی که برایم ساخته بودی ... به دیوارهای سنگی و سردی که در آن تنها نفس های تو مرا زنده نگه می داشت...

 

گاهی به یاد می آورد این جسم خسته ام ، گرمای مصنوعی دست هایت را ... که هیچ کس نفهمید چه کرد با من ...

 

هوا، هوای بی توست ...

 

دلم بهانه خواست ... نبودنت بهانه شد ...

 

گاهی از سر دیوانگی ، خوشحال می شوم که تو نیستی که برایت بنویسم ... و باز از جنس همان مجنون بودنم دلم لک می زند برای ضربه های شلّاقت ...

 

تو نیستی ... من برایت گریه نمی کنم ...

 

من می نویسم ... متأسفانه برای تو ...

 

تنم سر می شود ... هوا ابری ... بدون باران ...

 

این روزها ... هوا سرد می شود ناگاه ...

 

این روزها گاهی تو می گذری از من ... سایه ات را حس می کنم ...

 

گل های باغچه از عطر تو پژمرد ...

 

...

 

چه خوب که خبر تازه ای نیست ...

 

چه خوب که نمی بینم این روزها دخترک را که با بغض قدم بر می دارد به سوی هیچستان ...

 

چه خوب که برسر سجاده اش برای رسیدن به فرشته ی مرگش "یا الله" نمی گوید ...

 

چه خوب که تو نیستی ...

 
پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

سلام

 

من بعد از یک غیبت کبری برگشتم!

 دلم برای اینجا تنگ شده بود ... کلی وقته برای خودم هم حتی ننوشتم...

 

از همه ی دوستای خوب وبلاگی ام کلی خجالت می کشم... این مدت همه چراغ اینجا رو روشن نگه داشتند...

  

کلی اتفاق افتاده بازم ... گفتنی و نگفتنی ...

 

یه روزایی خیلی خوشحال بودم ... یه روزایی ناراحت بودم ... یه روزایی هم نشون دادم که خوشحالم اما ...

  

توی همین روزای خوب و بد یه اتفاق خوب افتاد که چند تا از دوستای وبلاگی ام رو دیدم ! دوستام توی نوشته هاشون حق مطلب رو ادا کردن ... علی الخصوص سالی و فیلسوف ... دوستای جدید هم پیدا کردم ... کلاً اتفاق جالبی بود...

  

زندگی چه بنویسم و چه ننویسم ، میگذره ... کاش خوب بگذره ...

  

احساس می کنم قلمم خشک شدم ...

  

من خیلی اهل شعر نیستم ... اما دو سه روزیه دلم هوای شعر کرده ... اینم یه جورشه ...

  "گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا.

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است."

منتظرم باشید...من میام بازم...  
پنجشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٧

 

گاهی دلم می خواست دختر بچه ای باشم ... اینقدر بچه که برای گریه هایم به دلیل احتیاجی نباشد ...

 

بیش از "زندگی" این روزها دارم "مردگی" می کنم ...

 

دلم آغوش خالی می خواهد ... یه عالم سکوت ، که با گریه های من بشکند ...

 

از تکرار تلخی ها که "گذشت" خسته ام ...

 

تصور آینده ام مرا یاد آخرین تجربه ی خوردن ِ خرمالو می اندازد...

 

نه دیوانه ام این روزها و نه عاقل ...

 

بیش از همه ی این احساسات ... هنوز شروع نکرده ، خسته ام .

...

...

...


سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧

 

چقدر دور شدم این روزها ... از خودم ...

 

چقدر این دور شدن لحظه های تلخی را برایم رقم زد...

 

چقدر تصمیم گرفتن مسئولیت سنگینی است ...

  

من برگشتم !

 

متفاوت از آنچه بودم ... سال ۸۷ شروع شد و ۱۳ روز از آن گذشت ...

 

تلقی دیگران از الآنی ۸۷ چقدر برایم غریب بود ...

 

اما تمام این اتفاقات فقط ۱۳ روز طول کشید ...

 

و حالا این منم که شروع می کنم ... فصل تازه ای از زندگی ام را ...

   

این عکس هم سوغاتی شما !