دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦

 

* زندگی میگذره... این روزها متفاوت از گذشته... نمی دونم بهتر یا بدتر ، اما مهمش اینه که میگذره با سیری گاهی کندتر از گذشته!

*بزرگ شدم باز هم !

* نمره های ترم پنجم هم امروز به سلامتی کامل شد! برای روشن شدن اذهان عمومی باید بگم که نمره ی کلان من بالاترین نمره ی کلاس نشد... ۱۸.۷۵ شدم اما ۲۰ هم داشتیم! اشاره نمی کنم!!!

* نمره های این ترم علی رغم اینکه امتحانات سختی داشت ، اما بهترین نمره های دانشگاهم بود! معدلم ۲نمره پیشرفت کرد و یه جورایی منو امیدوار کرد! به خیلی چیزا ...

* ترم اخیر بسیار متفاوته ... درس های تخصصی و قشنگ ... مثل اقتصاد توسعه ، اقتصاد بخش عمومی ، تجارت بین الملل و ... ! امیدوارم که این ترم لذت بیش تری از اقتصاد خوندنم ببرم!

* بازم دلم می خواد بگم که : " ریتم این روزها گاهی زیاد تر از حد معمول آرومه! "

*برنامه ی زندگی ام تغییر کرده ... زمان می بره تا عادت کنم ...

* برای الآنی دعا می کنم ... دعا می کنم  که توی سردرگمی این روزها ، تصمیماتی رو که دوست نداره نگیره ... کاش الآنی تلاش کنه به حرف خودش گوش کنه ... کاش الآنی باور کنه ... خیلی چیزها رو ...

 پ.ن. راستی ممنون که برای سلامتی ام نگران بودید! من بعد از نوش جان کردن دو تا آمپول و کلی آنتی بیوتیک و گذشتن ۱۰ روز از سرماخوردگی ام ، امروز حالم بهترشد!خدا همه ی مریض ها رو شفا بده!
دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦

 

برای ترم گذشته ،تعطیلات هم معنایی نداشت...فقط ۳،۲ روز که سعی کردم از فرصت استفاده کنم و رفتم شیراز. می خواستم ننویسم تا برگردم و بعدش خاطراتش رو براتون بنویسم ، اما اینقدر بدون خاطره بود ، که از جمعه که برگشتم ، حوصله ام نیومده بنویسم!

از شنبه هم که کلاس ها تشکیل شد و دانشجوی ترم 6 شدم! 

نمره ها هم کم کم اومدند و کما بیش اوضاع بهتر از دو ترم گذشته است !

نکته ی خاص دیگه هم نیست.... بجز اینکه سرماخوردم اساسی! جالبه که این بار بر خلاف همیشه مامانم تصمیم گرفتند منو نبرند دکتر! ظاهراً یه مقاله ای خوندند راجع به اینکه در صورت سرماخوردگی ، ۳ روز صبر کنند و اگر اوضاع بهتر نشد به دکتر مراجعه کنند!

این اولین باره که دلم آمپول می خوام و هیچ کس منو نمی بره دکتر!!!

اگه اینجا کسی دکتره یه کمکی بکنه ... علائم این بیماری بیش از هر چیزی عطسه و مشکلات بعد اونه! در حدی که بینی و لبم ورم کرده!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم!!!

سرماخوردم!


پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦

 

من!


شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦

 

فرشته

فرشته کوچولو بیدار شد...

همه جا تاریک بود ...

فرشته کوچولو شنیده بود که ماه همیشه لبخند می زند ...

این بار خواسته بود که خودش لبخند ماه را ببیند...

اما ... ماه ، سال ها بود که دیگر لبخند نمی زد ...

...

نوید آمدن خورشید را پس از شب های تار ، شنیده بود ...

در انتظار دیدن خورشید نشست ...

اما این بار گل های آفتابگردان هم برای دیدن خورشید بیدار نشدند ...

فرشته کوچولو نا امید نشد ... باز هم انتظار کشید ...

اما خورشید ... رفته بود ... برای همیشه ...

...

فرشته کوچولو اینقدر در دنیای تیره ی بی ماه و خورشید منتظر ماند ... که دیگر فراموش کرد که آرزویش  دیدن لبخند ماه و احساس گرمای خورشید بود ...

حتی فراموش کرد که روزی برای دیدن تمام این زیبایی ها ، دنیای سپیدش را ترک کرده ...

...

فرشته کوچولو بزرگ شد ... برای همیشه فرشته بودن را ترک کرد و دل به همه ی سیاهی ها بست ...

دیگر هیچ کس به یاد نمی آورد آن فرشته ی کوچک و معصوم را ...

حتی خودش ...