جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦

من وخونه...

- ۸روز ازماه شهریورهم گذشت... راستش با اینکه یه عالمه تولد توی این ماه هست وکلاً هم خاطره ی بدی از این ماه ندارم اما نمی دونم چرا وقتی شروع میشه غم عالم میاد به دل من! تازه امسال این غمه یه کمی دیر اومد سراغم!
- دیروز مامان اینا رفتند سفر...من از روز اول احساس خوبی به این مسافرت نداشتم! با اینکه همیشه پایه ی سفر هستم و برام خیلی فرق نمی کنه چه جوری ، ساکم رو جمع می کنم و راه می افتم ، اما این بار انگاری فرق داشت... هی فکر می کردم که من چی کاره ام که بخوام برم! دامادمون و خواهرم میرن به خانواده سر بزنند ، مامان و بابا هم همراهیشون می کنند . خُب حالا نقش من قرار بود چی بشه؟! تازه وقتی کویریات هم نباشه که دیگه سفر ، با جهنم تفاوت خاصی نداره!

( البته از حق نگذریم یک مسافرت بدون کویریات رفتم که خوش گذشت که اونم شمالی بود که در معیت خاله و پسرخاله بودیم!)

خلاصه که من دلم نمی خواست برم سفر و خدا یک بیماری() نصیبم کرد که مامانی راضی شدند دختر دسته گلشون رو بگذارند در منزل! نمی دونم بگم خدا نصیب کنه از این بیماری ها یا نه!!!

- از دیروز که تنها شدم هزار تا کار برای انجام دادن به فکرم میرسه که هنوز دو تاش هم به انجام نرسیده کامل!

ایمی دیروز اومد پیشم... کلی خوش گذشت!یک بحث جذاب تا۴ و نیم صبح داشتیم  که جای همه ی دوستان رو خالی کردم!

تازه دوتا فیلم هم دیدیم ! یکی اش match point  بود که من خیلی برام جذاب بود! طبق معمول من از دیدن فیلم هایی که توش نشانی از خیانت باشه ، خیلی به هیجان میام! اگه کسی توی این زمینه فیلم میشناسه ، معرفی کنه!( البته بجز unfaithful  که عشق منه! )

- دیگه هم خبر خاصی نیست! حسابی از اینکه توی خونه ام خوشحالم! فقط امیدوارم کارهایی که دوست دارم ، بتونم انجام بدم!