پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦

الآنی میره دَدر اما...

یک ماه میشه که من و ایمی و نگار قرار گذاشتیم باهم بریم شمال! کلی هم برای این مسافرت هیجان داشتیم از همون اولش ... البته بگذریم که خیلی حرص خوردیم تا جور شد ولی الآن این مهمه که همه چیز OK  شده و ما داریم میریم!

اما اون چیزی که مهمه و الآن من به خاطرش ساعت ۵ صبح اینجا ام چیز دیگه ای جز این مسافرته!

امشب تولد کوچیک ترین دوست منه! رادین!!!

خیلی خیلی تولدت  مبارک  دوست کوچولوی نازم ...

خیلی دوست داشتم برای تولدت باشم اما حیف که نشد مسافرتم رو جابه جا کنم ...

عزیز دلم قول میدم کادوی تولدت محفوظ بمونه تا در اولین فرصت ، حضوری تقدیم بیشه!

 حالا خاله الآنی رو می بخشی که نمی تونه بیاد تولدت؟

رادین جونم برات یه عاااااااااالمه آرزوی خوب دارم ... می دونم که با مامان و بابای خوبی که داری از بهترین تربیت برخورداری ، کاش به بهترین ها هم برسی تا مامان و بابات و خاله الآنی(  ) خوشحال بشن!

یه عالمه بوس به رادین عزیزم و مامان مهربونش ... و تبریک به پدر خوبش!

من و دوست کوچولوم عکسی که من توش خوب افتاده باشم ، نداریم! واسه همین بی اجازه ی مامانش یکی از عکس های وبلاگش که من خیلی دوستش دارم میذارم اینجا که همه ببینند! البته هرکی می بینه لطفاً اسفند یادش نره!

رادین جونم!

بازم تولد مبارک رادین جونم!