dead body

لباس سیاه بر تن کرده ای ...

مرثیه ی نبودنش سر داده ای ...

برای پرواز روحی گریان شده ای که دیگر بر جسم پاره پاره اش باز نمی گردد ...

او را تو کُشتی ... با همین دستانت ...

***

می دَوَد ... انگار که پرواز می کند ... پرواز با حسّ آزادی ...

همان خنجری که اول بار پیرهن بر تنش پاره کرد ؛

                                                               آخر بار بدنش را از هم درید ...

این آزادی را همان دستان آلوده به خونش بر او هدیه کردند ...

...

سپید گشت ... و امروز بی وزن پرواز می کند ...

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی شيخ

سلام بعضی وقتها هست که مطابق طبع سرخوشم هی می گردم دنبال اينکه از يک فضای جدی يا ناراحت ردی باز کنم به يک فضای طنز و خوشحال اما اين پست را که خواندم هرچه کردم نشد. شرمنده ام. هراس و تاريکی می رود. سختر تر از آنچه فکر کنی و البته سريع تر... خندان باشی! يا علی مددي

عليرضا

هر چند بار متنو خوندم چيز بدي برداشت نکردم٬ قشنگی آدما به همين حساشون٫ الهی همه اينها تجربه ای باشه واسه خوب زندگی کردن

بزرگ فيلسوف کوچک

سوزنی تا اونجايی که من يادمه..سيب سمی مال داستان سفيد برفيه....زيبای خفته با يه سوزن خياطی به خواب ميره...!!!!

حامد

چه با احساس نوشتيد...

سالی

عجيب بود الانی جون من قبلاها هم می اومدک وبلاگت ولی کامنت نمی ذاشتم. اينه ديگه ما بيخبر می ايم و می ريم ولی اين چند روز (بعد از اومدنت به وبلاگم) هر بار که اومدم صفحه ات باز نشد. خلاصه اينکه ما دوستی شما رو خريداريم شديداسوزنی جان حتما قبل ازقصه گفتن برای رادين با مامان رادین هماهنگ کن

شهرازاد

الانی عزيز... ممنون از کامنت نازت... ان شالله تو هم هميشه در ارامشی که دوست داری باشي

مسافر کوچولو

پس پشت مردمکانت فرياد کدام زندانيست که آزادی را بر لبان برآماسيده گل سرخی پرتاب می کند؟

بهداد

سلام ، اتفاقا منم می خواستم بگم که سيب مربوط ميشه به داستان سفيدبرفی بود و نه زيبای خفته !!!!؟ سوزنی تو برو همون نمی دونم MBA رو بخون کاری به اين کاررا نداشته باش داداش . الآنی منم با عليرضا موافقم .

pelarak

با الهام از حادثه ی مرگ بار یک کارگر چه سنگین چقدر زجر آور است این درد که انسانی که فقر از صورتش پیداست به زیر کوهی ازخاک و بتن مدفون شود و تو با سر پنجه ای خالی فقط با زور ده ناخن بجنگی با چنین تقدیر جان سوزی که دامان گیر جان یک جوان یک کارگر باشد. بباری اشک از دیده از اوج ناتوانی تن در این پیکار نا برابر و سخت... و آن سوتر؛ جناب صاحب شرکت زند بانگ :کی پسر سنگ فرز در این شلوغی نجات مبادا که گم شود!!!به خاطرت بسپار.!! تف بر صورت تو باد تازه دامادی در زیر 10 تن سنگ با جسمی پاره پاره از فشار جان می سپارد وهمه عزادار تلخی این باور که دیگرشاید حتی مادر آن نشناسد پاره پاره تن او را وباز هم تو؛ در فکر ثروتت هستی؟ واین است سرنوشت مردم فقیر سزای قشر مستضغف این است انتهای مسیر درس خواندن... در پشت میزهای دانشگاه وقتی دور افتاده باشی از واژه ی پارتی. Currently 4.00/5 1 2 3 4 5 امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای) دفتر شعر