من هرروز تغيير می کنم!

4mtyezb.jpg

چند روزی هست که همش چند تا موضوع میاد توی ذهنم...اما نمی دونم چرا اصلاً نمیشه که بنویسم ! امشب هم که نشستم اینجا به قصد نوشتن ، ذهنم اون جوری که دلم می خواد، یاری نمی کنه!02.gif

چند تا جمله هست که همش توی سرم وول وول می خوره...یکی از این جمله ها که خیلی هم جدید نیست و قبلاً هم اشاره هایی بهش کرده بودم ، اینه که من هر روز دارم تغییر می کنم! باورم نمیشد یه روز بشه که حس کنم حتی امروزم با دیروزم این همه تفاوت داره...برام جالبه که توی موضوعاتی دارم تغییر می کنم که فکر کردن بهشون اصلاً برام جدید نیست! مثلاً موضوم " دین " ، چیزیه که شاید از روزی که خودمو شناختم ، به یک نحوی دارم بهش فکر می کنم و هیچ دو ماهی نشده که یکسان با قبلش بوده باشم... این روزا همه چیز در این زمینه داره عوض میشه.... یه زمانی بود که یک سری از اصول رو ثابت و قبول شده فرض می کردم و بعدش در مورد جزئیات با خودم درگیر بودم ! اولین بدعت ها شاید از روزی بود که من دیگه دلم نمی خواست زیارت عاشورا رو هر پنج شنبه با خودم تکرار کنم! اینم نه از روی این بود که تنبلی می کردم ، نه...حس کردم از خوندم اون جملات تکراری هیچ حس خوبی بهم دست نمیده...اون وقت حدود ۱۳ سالم بود...اون وقتا من با خیلی از هم سن و سال هام  فرق داشتم و این تفاوت خیلی شیرین بود...بزرگتر که شدم بازم این به ظاهر " اعتقادات " ام هم تغییر کرد...با اینکه خیلی وقتا با تعجب و شاید نگاه تمسخر آمیز دیگران مواجه می شدم ، اما بازم برام تفاوتی نمی کرد و باز هم همون کارهایی رو می کردم که خودم از انجام دادنشون احساس لذت می کردم ... هیچ اجباری نبود و من بودم که احساسات خوبم رو با اعمالم برای خودم فراهم می کردم...گذشت...همه چیز عوض شد...من دیگه اون بچه ی مدرسه ای نبودم... دانشجو شدنم خیلی چیزها رو عوض کرد... اطرافیانم رو...و ناخودآگاه "من" رو...اولین ترم دانشجو شدنم خیلی کوتاه تر از اونی بود که تغییرات محسوس ام رو خودم احساس کنم...اما چهار ترم دانشگاه اخیرم خیلی تغییرات رو درونم بوجود آورد که دیگه الآن تشخیصش برای همه کسانی که منو می شناختند ، به سادگی ممکنه!

یادمه روزای اول دانشگاه از اینکه یه دوست پیدا کردم که یه کمی از جوّ غالب دوستای قدیمی ام مذهبی تره ، احساس خوبی داشتم و به خودم گفتم که شاید این آدم جدید تغییری در جهت مثبت برام ایجاد کنه... امروز که داشتم نگاهی می انداختم به این زمان گذشته و آدمای اطرافم ، دیدم که چقدر همه چیز عوض شده... همون دوستی که فقط ذره ای مذهبی تر بود ، کاملاً به جامعه ی مذهبیّون تعلق پیدا کرده ... و من...حتی دیگه ذره ای از انجام اون کارها و کلمات تکراری احساس آرامش نمی کنم....

/ 16 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنفشه

به نظر من اين تغييرات اصلا مثبت نيست و تو فقط داری به خاطر يه سری چيزا که اين مدت بهت ديکته شده و يه عده هی بهت گفتن همه ی چيزی رو که يه روزی بهش اعتقاد داشتی زير سوال می بری...البته خودمم همين جوريما ولی مهم اينه که خودمونو توجيه نکنيم...

عمار

تغييرات خوبه ولی من کلا ثابت بودن چيزايی رو که دوست دارم رو ترجيح می دم....

عمار

البته اين کامنتی که گذاشتم نشون می ده که اصلا متن بلاگ رو نخوندم....

imy

من حرفامو خیلی وقت پیش بهت گفتم .

خواب کوتاه

چيزی که من بهش معتقدم اينه که نماز نخوندن الکی و بدون فکر ، بدتر از نماز خوندنه الکی و بدون فکره زمانی که دوستام هم داشتن این برزخ رو طی می کردند و یک خط در میون نماز می خوندند من همواره بهشون تذکر می دادم که صرفه نماز نخوندن هیچ چیزی رو ثابت نمی کنه . روی تغییراتتون فکر کنید و فکر شده تغییر کنید اینگونه تغییرات فی نفسه وقتی تغيير مثبت يست که آنچه در نهايت انتخاب می کنی بر اساس تحقيق باشه و نه طوطی وار

حرفه ای

از ارثی تعبیر کردن دین توسط یکی از دوستان خوشم اومد. از وقتی پا به این بلاد کفر گذاشتیم خیلی به این حرف ایشون اعتقاد پیدا کردم... در واقع برای کسی که مثلاً تو کالیفرنیا به دنیا میا اصلاً دلیلی برای مسلمون شدن نمیشه متصور شد! اما باور کنید ۱۰۰۱ دلیل ممکنه پیدا کنی که بری مسیحی بشی! که این به دلیل چهره بدیه که از اسلام خود ما ساختیم!! خود ما که میگم منظورم تاریخ ما هستش نه خود تک تک ما. باز به کسی برنخوره!

حرفه ای

اینجا با دوستانی مطالعات دین شناسی شروع کردیم از ملیتهای مختلف! جالبه که هر چی میگذره به قلابی بودن بخشهایی از همه ادیان بیشتر معتقد میشم!!! مطمئنم که این ادیان (ازجمله اسلام) حقیقتی دارن و صورتی که خیلی از هم فاصله گرفتن...

حرفه ای

به نظر من تغییرات اگر در جهت حقیقت باشه همیشه باید بهشون خوش آمد گفت!

مهدي شيخ

سلام همه چيز تغيير می کند. و بيشتر از همه آدمها. فلسفه گذر زمان همين است که با تغيير توام باشد وگرنه چه فرقی می کرد بودن و نبودن؟ و چه بهتر که اين تغيير و تحول مصداق همان به احسن الحال باشد که اول هر سال زمزمه اش می کنيم و از خودش می خواهيم. برای لذت بردن از هر کار باید بتوانی با آن ارتباط برقرار کنی. برای ارتباط برقرا کرد باشد بشناسی اش. برای شناختن تنها فکر کردن کافی نیست ولی لازم است. باید اطلاعات را تکمیل کرد. رفیق و هم‌راه بسیار به کار می آید در این راه... زياده عرضی کردم. ببخشيد! يا علی مددی