تو نیستی ...

دلم هوای نوشتن های بی موضوع کرده ... دلم هوای بی تعهد دویدن کرده ...

 

کبوترم قفس نمی خواهد ... دلش هوای پریدن از بامت کرده ... گاهی دلم تنگ می شود برای فریادهایت ...

 

گاهی سر می زنم به طعم گسی که برایم ساخته بودی ... به دیوارهای سنگی و سردی که در آن تنها نفس های تو مرا زنده نگه می داشت...

 

گاهی به یاد می آورد این جسم خسته ام ، گرمای مصنوعی دست هایت را ... که هیچ کس نفهمید چه کرد با من ...

 

هوا، هوای بی توست ...

 

دلم بهانه خواست ... نبودنت بهانه شد ...

 

گاهی از سر دیوانگی ، خوشحال می شوم که تو نیستی که برایت بنویسم ... و باز از جنس همان مجنون بودنم دلم لک می زند برای ضربه های شلّاقت ...

 

تو نیستی ... من برایت گریه نمی کنم ...

 

من می نویسم ... متأسفانه برای تو ...

 

تنم سر می شود ... هوا ابری ... بدون باران ...

 

این روزها ... هوا سرد می شود ناگاه ...

 

این روزها گاهی تو می گذری از من ... سایه ات را حس می کنم ...

 

گل های باغچه از عطر تو پژمرد ...

 

...

 

چه خوب که خبر تازه ای نیست ...

 

چه خوب که نمی بینم این روزها دخترک را که با بغض قدم بر می دارد به سوی هیچستان ...

 

چه خوب که برسر سجاده اش برای رسیدن به فرشته ی مرگش "یا الله" نمی گوید ...

 

چه خوب که تو نیستی ...

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
علیرضا

هستیم که هستیم م م م،،، وای ی ی ی،، چه کنیم این همه ساعت و روز و ماه و سال و قرن و ..................؟؟؟؟؟

کویریات

اومدم کامنت بهتر بدم!اول بگم یه پیشنهاد یه دسته ورق سفید و مداد بذار بالا سر تختت برو رو تخت بی موضوع بنویس و بی پرده بذارشون تو یه پاکت و هیچ موقع نخون! دوم... آقای افشار می گفت وقتی کلاس اول بودیم شاید خیلی ها مون نوک تیز مداد رو کرده باشیم زیر لثه امون درد دارد ولی دردش انگار وسوسه انگیزه... یا ناخن انگشت سبابه تو کرده باشی زیر انگشت شصتت اونم دردش شبیه ه همونه! سوم برای کسی ننویس که متاسفانه برایش بنویسی و بذاری همه بخونند برای اون تو اون پاکت ه بنویس که خودتم نخونی. چهارم دلم نمی خواد هیچ موقع بغض ات رو ببینم. الانی شاد می خوام... الانی مشغول چیزهای خوب... خوب و نیمه معمولی. پنجم قدم هاتو مطمئن بردار و از چیزی که نمی خوای باشی دور بشو... نقطه...

مهدی شیخ

سلام حال و هوای شاعری مال وقتی است که شعر هیچ کس به مذاق خوش نمی‌آید و دل شعر خودش را می خواهد... و ترکیب بدیعی است شعر تو و موسیقی دیگری... به خصوص وقتی نه شاعر باشی نه موسیقی دان... یا علی مددی

مامان رادین

[تعجب][عصبانی][سوال] امیدارم هرچه زودتر خوب بشی. به حرفهای خواهرت گوش بکن. دل خواهر ها همیشه مشغول همدیگر هست[قلب]

عمار

هوا بد ناجوانمردانه دو نفرست... این متنت هم که ته نا امیدی و ایناست. موفق باشی.

بزرگ فیلسوف کوچک

چه خوب که هستی عزیزم[قلب] و امیدوارم هر روز بهتر از قبل باشی و البته منطقی تر[ماچ] در ضمن به اضافه همینایی که کویریات گفت...

باباشمل

چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره...