اصفهان۲

پنج شنبه :

باور نمی کنید چقدر هیجان داشتم برای این روز...صبح بعد از خوردن صبحانه ی عــــــــــــــــــالی " نون و پنیر و هندونه ی خنک " آماده شدم و جدا از همه رفتم بهارستان! 01.gif

روزی که مروارید بهم زنگ زد و گفت که دانشگاه داره می بره اصفهان ، اولین چیزی که باعث شد دلم برای رفتن ضعف بره ، دیدن بهرستان و دوستای قدیمی ام بود!31.gif شاید همه ی اونا منو یادشون نمی اومد ولی برای من حتی دیدن صورت بی تفاوتشون هم با ارزش بود! و البته دیدن شهرک قشنگمون...

توی آژانس نشسته بودم...نگاهم به جاده بود...جاده ی بهارستان...چقدر خاطره...من...اولین باری که این جاده رو می رفتم... امید ، آزی ، سانازی ، امیروو،علی کوچولو ، علی رضا و بابایی... یادش به خیر...تولد بازی ها... مهمونی دادن ها... افطاری... اون آلرژی ِ مذخرف من... اسپری ِ سالبوتامول...غروب قشنگ خورشید از پشت کوه های بهارستان...تصمیم یکدفعه ایی من...و خداحافظی از تمام اون خاطرات...17.gif

رسیدم دم دانشگاه ... تغییر کرده بود...چند تا ایستگاه اتوبوس اضافه شده بود!!! ساناز رو پیدا کردم...خیلی شاد بود...کلی هم آدم فعالی شده بود...اتاق گروه کارآفرینی درست کرده بود و کلی دوست خوب و جدید داشت! منو برد خونه ی جدیدش...وقعاً عالی بود...پر از گرما...01.gif

نهار رو به لطف همون دوست جدیدم که اجازه ی یک ساعت بیش تر موندنم رو از مسئول اردو گرفته بود ، با دوستای قدیمی ام خوردم...امیر و دوست دخترس، علی کوچولو که کلی بزرگ شده بود ، رویا و سانازی و من که خیلی غریب و آشنا بودم29.gif...بهم گفتند خیلی فرق نکردم...فقط لاغر تر شدم! ولی خودم می دونم که این چند وقت چقدر زیاد منو تغییر داده...اینو فقط سانازی فهمید!10.gif

با کلی حس غریب ازشون خداحافظی کردم...برگشتم به دنیای آدمای جدید در حالی که کلی خاطره ذهنم رو مشغول کرده بود...

من و مروارید نشستیم توی لابی هتل...بوی پرتقال پیچید و من و مروارید ... مثل همیشه پایه بودیم برای خوراکی! 04.gifرفتیم میوه خریدیم که خوردنش به حدی بهمون حال داد ...جای همه ی اونایی که دوست دارند، خالی...!10.gif

عصرش رفتیم مسجد جامع...من تا حالا یک بار فقط اینجا رو دیده بودم...اما این بار هم کم بود......امیدوارم که با کویریات بشه که بازم برم...

حیاطش رو فرش کرده بودند برای نماز آقای رئیس جمهور! ما رو زودی بیرن انداختند ! من آلو جنگلی ِ کثیف خریدم و با خوردن دوتا ازش ...چشمتون روز بد نبینه! بازم تنگی نفسم داشت شروع میشد ...مروارید به دادم رسید...نذاشت بیش تر بخورم...خداروشکر مدتی طول نکشید که از بین رفت!01.gifچیزی شبیه معجزه!15.gif

رفتیم سی و سه پل...این قسمت بازم برام پر از خاطرات خوش شد...وای که چقدر بودن با آدم های خوب و فرهنگی حّس خوب بهم میده...خنده هاشون، شوخی هاشون،حرف های جدی وحتی مزاح های درسی شون!!!

به ستون یک...به ستون دو...مروارید که من رو می کشید...یه msg زشت و ...اون آدمای خوب که نذاشتند توی غصه هام غرق بشم...در رأس همه شون "مروارید" عزیزم...!11.gif

بعدش لب پل خواجو...نگاه آدمای دیگه که دنیای ما رو نمی فهمیدند...و ما که نگاه هیچ کسی در اطرافمون کوچکترین اثری درونمون نداشت...چقدر داشتن هم حس خوبه...05.gif

نشستیم لبه ی پل و پیتزا شب خوردیم! جای کویریات خیلی خالی بود...02.gif

بعدش برگشتیم هتل و من با اینکه دلم نمی خواست اون روز قشنگ رو تموم شده ببینم ، از حال رفتم و سپردمش به دفتر خاطراتم...

جمعه :

آخرش بود..داشت تموم میشد...وسایل رو جمع کردیم و رفتیم کلیسا وانک...خیلی خوب بود...بیش تر از همیشه...مروارید کلی وجودش مؤثر بود توی تمام این لذت های دو چندان...من عاشق اون قسمت از کلیسا ام که تمامش نقاشیه...محراب داره...موزه اش هم تغییر کرده بود نسبت به چند سال پیش...حیف که شنیدن صدای آژیر به خاطر یکی از هم وطنان با شعورمون که بدون مجوز فیلم برداری می کرد ، آرامشمون رو بهم زد...33.gif

بعد از مدتی معطّلی حرکت کردیم به سمت تهران...این بار جاده بهتر از موقع رفتن بود! کنار دوستان جدیدمون نشستم و بازی کردیم! " پلیس ، مافیا " ...اولین بار از کویریات شنیدم که توی اون سفر کذایی اش به کرمانشاه توی راه بازی کرده بودند! من استعداد چندانی نداشتم! 09.gifاولین دور کلی تلاش کردم که همه فکر کنند "مافیا" ام در حالی که شهروند عادی بودم!09.gif تازه کلی هم شاد بودم و موقع دفاع با لبخند گفتم : "دلیلی نمیشه که هرکسی که وول خورده مافیا باشه!" 09.gif04.gif

در طی بازی کشف کردم که مروارید خیلی استعداد داره که مافیا باشه!!! برای اولین بار عالی بود ! آفرین مروارید!41.gif

بعد از نماز و نهار همه ساکت شدند و من کتاب خوندم...چند روزی بود که "مرغان شاخسار طرب" رو می خوندم ...نقطه ی عطف قصه دقیقاً همون لحظات بود...عـــــــــــشــــــــــــــــــــق کردم و خوندم...اگه منم به جای مگی بودم حتماً همون یک بار هم که شده " دزدی " می کردم!05.gif

ساعت حدود ۶رسیدیم تهران...برگشتم به آغوش شهرم و این بارهم متفاوت با همیشه... دست من این بار از همیشه پُرتر بود!

(ببخشید اگه خیلی پر حرفی کردم!09.gif )

/ 7 نظر / 13 بازدید
بنفشه

اميدوارم زندگيت هميشه پر از سفرهای خوب باشه به بهترين جاها و با کسانی که دوستشون داری.

مرواريد

البته به من هم که با همون جمع رفتم باغ پرندگان و بعدش رفتم آتشگاه و کلی به تنهايی و بدون کمک از کوه سنگی رفتم بالا و بعد آوردنم پايين(!)... خیلی خوش گذشت. البته دوست داشتم که پیش الانی باشم، اما خب نشد!جدامون کردن یه چیزی رو هم یادت رفت... بستنی روی پل خواجو خیلی بیشتر از پیتزا چسبید... پیتزا هم که مثل همیشه برای من یاد آور خوردن پیتزای دوستان در یک سفر مشهده که می تونم بگم هیچ وقت یادم نمی ره و به محض یادآوری هم ترجیح می دم تا مدتها دیگه پیتزا نخورم... براتون که گفتم... به اين ترتيب! اما بايد يه تشکر هم بکنم چون زود تر از همه ی سفر نامه نويسان آپ کردی... در ضمن هم که من اصلا خوب بازی نکردم... من اصلا بلد نيستم مافيا باشم... به خدا راست می گم... تو می خوای منو جلو همه خراب کنی... اما همه می دونن و به حرف تو

خواب کوتاه

حالا تو هی بگو ولی هيشکی مثل ما نمی تونه بره اصفهان .... و اما پل خواجو که از هر نظر که فکر کنی - معماری - فضا - فيزيک - متافيزيک و ... برتری فاحشی نسبت به ۳۳ پل داره و من نمی دونم چرا ۳۳ پل انقدر مشهور تره ... من زیر پل خواجو زندگی کردم ( کارتن خواب بودم ) ببينم هنوزم زير پل خواجو يارو وايسادس ؟

کويريات

زير پل خواجو يارو هميشه وايسادس! فقط بايد برين اصفهان تا ببينين! ::::::::::::::::::::::: اما الهام جانم! مرسی همه جا ياد من کردی! پيتزا شب می خواممممممم و الهام! و بهارستان! خونه مون! تنها! بهناز! ساناز!‌ دانشگاه ! درس احتمال! مسجد جامع رو باهم ديده بوديم!‌ من يادمه يه جای بزرگ داشت خيمه! چه خوبه داری تو جمع خودتون جای خودتو پيدا می کنی و از يودن باهاشون لذت می بری!

خواب کوتاه

با هر ز ئی باشیه قطعا با ز ، اضراعيل نيست

سارا-با

چه خوب! تو اولين سفرنامه نويس اصفهانی هستی که چند قسمتيت رو کامل کردی! مرسی!