اولین تجربه!

امروز خیلی روز مهمی بود! 29.gif

توی این دانشگاهم دوستام دید متفاوتی به زندگی و درس داشتند. جو متفاوت باعث شد که منم به چیزای متفاوتی برخورد کنم و راجع بهشون فکر کنم! یکی از همین چیزا کار کردن بود! و امروز قرار بود برای اولین بار برم یه شرکتی و ببینم می تونم براشون کار کنم یا نه!39.gif خیلی هیجان انگیز بود! البته با این اوضاعی که من درس می خونم ، کلی استرس داشتم!17.gif اونم وقتی می دونستم کاری که قراره انجام بدم مستقیماً با حسابداری در ارتباطه!40.gif از روابط خودم و درس شیرین حسابداری یه کمی بگم که بفهمید اوضاع چه جوری بود!

 حسابداری یک رو که فکر می کردم می افتم و بعد از امتحانش ۱۰ نفر منو دلداری می دادند! البته که آخرش ۱۵ شدم ولی احساسم راجع به خودم در حد ۱۰ هم نبود! حسابداری دو رو ترم دوم دادند بهمون که من رفتم حذف کردم! استاد قشنگی داشتیم و اوضاع منم که از استاده قشنگ تر! خلاصه ترم سه مروارید- که درسش کلی خوبه و حسابداری یک و دو بالای ۱۹ شده (43.gif )- مجبورم کرد حسابداری دو بردارم  و بنده ی خدا تا آخر ترم همیشه با من اومد سر کلاس که من تنها نباشم! با بدبختی حسابداری دو رو خوندم و شب امتحان حس می کردم یه کمی حالم بهتر از دفعه ی قبلیه! البته اینم ۱۵.۵ شدم!

حالا فقط تصور کنید حال منو امروز، که قرار بود برم برای کار حسابداری!29.gif

بعد از کلاس پر بار کلان ، راه افتادم به سمت شرکت! اولش که رسیدم کلی حس غربت داشتم!17.gif یه کمی بعدش یه آقایی شروع کرد توضیح دادن در مورد نرم افزاری که من قراره باهاش کار کنم.جالب اینجا بود که آقاهه وسط توضیحاتش گفت که این نرم افزار نیاز شرکت هارو به حسابدار از بین می بره!!! من نمی دونم من چی کاره قراره بشم!34.gif بعدشم گفت: " بشین دستور کارش رو نگاه کن تا یاد بگیری! " منم نشستم پشت کامپیوتر و فکر کنم ۲ساعت بیش تر شد که من زل زده بودم به این صفحه ی مانیتور و چیزایی رو می دیدم که بار اول بود می دیدم! تازه کاش همه اش رو می دیدم! فکر کنم بیش از نصف زمان چشمام باز بود و خواب می دیدم!!!28.gif دیشب فقط ۳ ساعت خوابیدم و از طرفی اونجا نورش خیلی کم بود!02.gif آدمایی که می اومدند و می رفتند همه کارشون رو بلد بودن و من فقط غریبه بودم و هاج و واج!22.gif اگه۴ تا دونه msg دوستان هم نبود که همون وسط ولو شده بودم! بعدش مسئولش اومد و گفت که فعلاً کارم فقط همینه که کار کردن با این نرم افزار رو یاد بگیرم! خدارو شکر تا اینجای کار خیلی به حسابداری سختی برخورد نکردم!01.gif بعدش ساعت ۵شد و یکی یکی همه رفتند! از اون یکی آقاهه پرسیدم که ساعت کار اینجه چه جوریه؟ گفت تا ۵ هستش ولی اگه دوست داشته باشی می تونی بیش تر هم بمونی و کارت رو تموم کنی! منم بی توجه به این حرفش همون موقع خداحافظی کردم و اومدم خونه!

راستش هنوز نمی دونم چی کاره قراره بشم! ولی فقط فهمیدم یه مدتی باید برم و بیام و فقط کار کردن با این برنامه رو یاد بگیرم! هنوزم نمی دونم اصلاً پولی بهم میدن یا نه!04.gif

توی راه همش داشتم فکر می کردم دیگه هیچ وقت خالی ای ندارم! ۳ روز در هفته شرکت و دانشگاه ، دو روزش دانشگاه و کلاس زبان و دف ... فقط می مونه پنج شنبه و جمعه! تازه پنج شنبه هم شاید برم کلاس رقص!!! 04.gif05.gif

من خیلی آدم فعالیم! نه؟؟!15.gif

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حرفه ای

سلام!!‌ آخی ... چه حالی ميده آدم هرچی ميخواد بگه!!!‌ ما مخلص پسرخاله عزيز هم هستيم. هرچی بخوايم يعنی ميشه نوشت!!!؟؟؟‌ حتی ميشه نوشت : عمو مسواک دختره بيچاره رو ورداشت زد !!! ميشه نوشت:‌ نکند اين عشق باشد با اين بالهای صورتی!!!! وای چه حالی داره !!!

حرفه ای

اما در مورد نوشته!!! باحال... بابا نوازنده. شرکت برو . دانشجو. زبان بلد. اینو نمی خوام لفظش رو بگم : بابا رقص بلد !! بابا فعال!!! راستی یادم رفت:‌ بابا وبلاگ نویس.!!!

حرفه ای

یه چیزی در مورد یکی از مطالب قبلی که فکرکنم یکی گفته بود از درس نخوندن پشیمون میشی... ببین عزیز کوچواوی بابا!!! من از اونا هستم که کلاً هرکاری میخواستم می کردم. درس مرس هم اکثراً دودر بود... اما اصلاًپشیمون نیستم!!! درواقع خوشحالم که تو ۷ سال دانشجوییم هیچ وقت دیدن طلوع ها و غروب های قشنگ تو کوهستانها رو از دست ندادم... خوشحالم که لذت بگو بخند و دیوونه بازی با اونایی که دوستشون داشتم رو از دست ندادم... خوشحالم که جلوی دانشکده فوتبال بازی میکردیم و رو اعصاب رییس دانشکده بودیم... خوشحالم که به خاطر مسخره بازی یه درس ۳ واحدی رو ترم آخر صفر شدیم... خوشحالم که دوستای بیشتری داشتم و بیشتر روزهای زندگی دانشجویی رو در اوج هیجان بودم... خوشحالم که از کوههای بیشتری سر خوردم!!! از صخره های بیشتری بدون طناب و حمایت بالا رفتم و کمتر احتیاط کردم!!! از اینکه بعضی وقتا ترسیدم و نگرانی ای غیر از درس داشتم خوشحالم.... این که اینجوری فعال باشی خیلی خوبه. در واقع میشه گفت عالیه!!!

somaieh

salam....kare no mobarakkk kheyli khoobe ke karet mortabet ba reshtate...afarin man ke ba party raftam sarekar o karamam pashizi be reshtam marboot nabood o kheyli roozaye sakhti bood(albate shayad ellate asli in bood ke kheyliam kam pool midadan) badam manam kheyli movafegham ke kheyli khoobe vaghtet por bashe.....rasti 5shanbe ha ham jaye manam khali kon, bashe

اشکان

تبریک ميگم و خوشحالم که خيلی زود کارمند شدی چون زودتر ميفهمی کارمندی يعنی چی و احتمالا زودتر يه فکر ديگه به حال خودت ميکنی

بنفشه

عزيزم خيلی بران خوشحالم. موفق باشی.

مرواريد

خب نمی دونم چی بگم... راستش دوست دارم بهت بگم که تو که داری تجربه می کنی که درس نخوندن چقدر بعدتر برای آدم بد می شه، چرا زنگ کلان و آمار رو اينجوری هدر ميدی... اما می بينم منم کاری جز اونی که تو می کنی، نمی کنم! البته به قول خودت، حرفهای شهرزاد جون رو نمی شه زياد گوش داد... اون استاد گرام هم که زر زر می کنه(نمی دونم املاش درسته يا نه) در همون حد خسته کننده است!!! ولی بهتون قول می دم ترم ديگه نذارم با هم کلاس برداريم که اينجوری فقط وقت هممون تلف ميشه!

مرواريد

قبلی رو نوشتم که همه بفهمند که من واقعا بچه درس خونی هستم! اونم حالا که بايد به جای ۲ نفر، جواب يکی ديگه رو هم بدم....

مرواريد

ولي الانی جونم، به خدا فقط ۲ ماه تا امتحانات مونده.... سر جدت بيا يه کوچولو درس بخونيم... به خدا گناه نمی شه، اگه شد، صحبت می کنم که پای من بنويسن!!! خب الانی جونم؟! من نمی دونم چرا دوستانی که با sms نمی زارن حوصله ات سر کلاسها سر بره(!) بهت نمی گن که يه کم هم درس بخونی بد نيست!!!

کويريات

ما هم سر کلاس همه اش به هم از سر تا ته کلاس messageمی زديم که اااا به درس گوش بده بچه!!