اصفهان۱

سه شنبه شب از طرف انجمن علمی دانشگاهمون رفتم اصفهان! اولین برنامه ی تفریحی بود که از پارسال که دانشجوی این دانشگاه شدم ، رفتم! کلی خاطره ی خوب و کلی تجربه… رویهم رفته خوش گذشت …

این روزای زندگی ام احساسات جدیدی رو تجربه می کنم که برای خودمم جالبه… این روزا خیلی بیش تر از قبل به همه چیز فکر می کنم…

سه شنبه شب:

ساعت حدود ۹حرکت کردیم . با یک VOLVO ی سفید! من کنار مروارید نشسته بودم و از این موضوع خوشحال بودم. اولای مسیر به msg بازی گذشت و تلفن و خداحافظی از آدمای تهرونی...قبلاً ها که وقتی حرف مسافرت می شد اینقدر ذوق می کردم که نگو...دلم برای اون ذوق کردن ها تنگ شده... اون شب ولی اونقدر ها ذوق نداشتم. من و مروارید توی قسمتی نشسته بودیم که حد فاصل دو گروه بود. برام خیلی مهم نبود...بیشتر مسیر رو روی پای مروارید خواب بودم!05.gif وسطای مسیر بیدارم کردند و گفتند که بریم برای زیارت حضرت معصومه! با خواب آلودگی و بی حوصله گی پرسیدم " کجا؟ کی هست؟" مروارید تأکید کنان گفت " خواهر امام رضا که میریم پیشش و این همه دعا می کنیم..."

توی ذهنم دوره شد...امام رضا...همون که عید پارسال رفتم تا نزدیکی ِ ضریحش و فقط تونستم خدا رو صدا بزنم...همون که دیگه برام فرقی نمی کنه ضریحش رو ببینم یا نه...34.gif

برای کنجکاوی هم که شده ، پیاده شدم...چادری که بوی گلاب می داد به زور سرم کردم43.gif...چه عجیب بودم...خودمو از بالا نگاه می کردم...اونی که یک زمان هیچ کَس حق نداشت بهش بگه چرا روسری ات رو اینقدر سفت بستی ، حالا توی حرم حضرت معصومه ۱۰ بار بیش تر بهش تذکر دادن که چادرش رو بکشه به سرش و متفاوت تر از اون نگاهش بود به آدما... دلم حتی نمی خواست اونجا نماز بخونم...به علت حرکات عجیب و غریب مردم ، مروارید هم دلش زیارت نخواست! اومدیم بیرون... من چقدر متفاوت شدم...

بقیه ی راه چند بار خوابیدم و بیدار شدم...برای رسیدن به اصفهان لحظه شماری می کردم...اصفهان...بعد از تهران تنها شهریه که توش احساس غربت  ندارم!01.gif

چهارشنبه:

ساعت حدود ۶ رسیدیم...خسته و داغان! اولش من و مروارید حسابی مثل چک برگشتی شده بودیم! از این اتاق به اون اتاق! بالآخره یه جایی بهمون دادن! من و مروارید اتاق رو گرفتیم با یک تخت!10.gif بعد از استراحت و خوردن صبحانه قرار شد بازدید علمی داشته باشیم! صبحانه اش با اینکه ساده بود ولی برای من خیلی متفاوت و عجیب بود! بعد از حدود ۱۰ سال یا شایدم بیش تر ، من مربا خوردم!35.gif که به علت گشنگیه بیش از حد ، بسیـــــــــــــــــــــار چسبید!04.gif

کارخونه ی کالباس رو دیدیم و دو ورق کالباس بسیار بد مزه مهمونشون شدیم... بعدش نهار با تبلیغات من قرار شد عشق من رو بگیرن برامون!15.gif بریونی خوردیم و بعدش خیلی سعی کردم عذاب وجدان نگیرم که همه ی دخترا گشنه موندن ، ولی نشد! تنها دخترهایی که بریونی چرب و خوشمزه رو خورده بودند ، من و مروارید بودیم! دو تا چـــــــــــاق!!!05.gif05.gif

بعدش با مروارید روی تختمون خاطره نوشتیم و من همش یاد خاطره نوشتن های خودمو کویریات جونم افتادم توی مسافرت ها... دلم کلی براش تنگ بود و هست! 17.gif

هم اتاقی های قشنگمون مشغول رفت و آمد بودند از همون لحظات اول تا اون آخر... من و مروارید هیچ سنخیتی با اون ۲ تا موجود نداشتیم! 22.gif

بعد از ظهر بازدید از هسا بود! هواپیمای مونتاژی ایران ۱۴۰ رو دیدیم و فکر کردیم که حتماً خیلی چیزای دیگه هم اینجا تولید میشه که چون سّریه به ما نمیگن چیه و اونا حتماً کلی محسّنات داره!32.gif

برای شب قرار شد بریم میدون نقش جهان..01.gif.چه ذوقی داشتم...توی میدون خودم رو دیدم کنار مروارید و دو تا از دوستان و یک نفر دیگه...اون یک نفر رو اصلاً نمی شناختم! فقط دو سه بار توی حیاط دانشگاه دیده بودمش و همین! مروارید عمیقاً معتقد بود که یک نفر رو به یادش میاره ولی من اصلاً به حرفش اعتقاد نداشتم...اما همین حرف مروارید باعث شد یاد اون "یک نفر" بیوفتم! 03.gif

مسجد شاه یا همون مسجد امام دوره ی ما ، مثل همیشه بلند و قشنگ و پر از ناشناخته ها بود... آبی ... آبی ... چقدر قشنگه این آبی زیبا... اذان گفتند... برای اولین بار...آستین بالا زدم و از آب حوض وضو گرفتم...25.gif در مسجدی نماز خوندم که همیشه آرزو داشتم در مقابل عظمتش زانو بزنم...نماز خوندم...با اینکه این روزها هیچ نمازی ارضائم نمی کنه ، اما اون نماز حس خوبی بهم داد...01.gif

از گروه جدا شدیم و من خوشحال بودم...حس مشترک بیش تری توی این جمع کوچک ترپیدا می کردم بخصوص در کنار مروارید!01.gif

پیاده روی توی خیابون های آشنای اصفهان من رو پر از احساس خوب می کرد...خیابون هایی که ازشون خاطره داشتم...

...من و مامانی وقتی که هنوز اصفهان باهامون غریب بود...دنبال کتاب های درسی ای که هیچ وقت خونده نشدند...من و خاله به دنبال سوغاتی هایی که برای خرید هر کدومشون کلی وسواس به خرج می دادم و شاید هیچ وقت ادراک نشدند!...

اینقدر از اون پیاده روی لذت بردم که نفهمیدم مروارید از چی ناراحت شده و نقش من چی میتونست باشه! نفهمیدم ساعت از۱۱ هم گذشته و من هنوز دنبال اون "من" ِ سال ۸۳ می گردم...

دلم می خواست تا وقتی راه برم که پاهام دیگه نتونند ذهنم رو همراهی کنند... ولی مجبور بودیم...برگشتیم هتل و من پر از فکر و خیال و خاطره خوابیدم...28.gif

می خواستم یک قسمتی بنویسم اما واقعاً نشد! بقیه ی مسافرت باشه برای جلسه ی بعدی!

/ 10 نظر / 12 بازدید
پسرخاله

می بینم که میری اصفهان . اما بدان و آگاه باش که هیشکی مثل ما نمی تونه بره اصفهان !! سفرهای دانشجویی من - خصوصا سفر کرمان - پر از خاطراتیه که وقتی بهشون فکر می کنم غرق شادی میشم و خدا رو شکر از اغلبشون فیلمبرداری هم کردم ........... فکر کن خدا پشت ضریح باشه ؟! یا وقتی ضریح رو بگیری بصورته ای دی اس ال وصل شی به خدا !! این جریانات خیلی بامزه س ........................ نقش جهان تنها مکانی بود که من از دیدن سازه زشته گنبد دچار تهوع نشدم. مسجد شاه با کاشی معرقهایش و شیخ لطف الله با آن ساختارشکنی عمیقی که در طراحیش نهفته هست . شاید تنها مسجد هایی باشند که دوستشان دارم . شیخ لطف الله حکم علیرضا افتخاری را دارد بین اساتید موسیقی سنتی ایران با آن یو ها ها های تکراری نه اصلا بنیامینه ............ ضمنا ببين من خيلی موافق اين نيستم که ميدون انقلاب رو بگيم ۲۴ اسفند . چون تا بوده توو اين مملکت هرکی اومد

بنفشه

کلی از خاطراتم برام زنده شد با خوندن اين پستت. فکر کنم زياد عيب نداره که روسری سفت نباشه يا اصلا نباشه ولی باز فکر کنم یه کم عيب داره اگه آدم اصلا از اون نمازهايی نخونه که شبيه شو تو مسجد شاه خوندی...يا اينکه اصلا آدم نخونه.

مرواريد

نمی دونم از کجاش بگم... از قبل بگم يا از حالايی که درست يک هفته ازش گذشته... از اصفهان... از آدمهای اون روزها... از حس اين روزها... حالا که فکر می کنم از جداشدنمون لذت می برم... البته اگه خستگی پياده روی طولانی که واقعا گذشت زمان را هم نگذاشت که احساس کنيم را ازش کم کنيم... چقدر فوتبال بازی کردن با ميوه ی درخت کاج را دوست داشتم و حالا چقدر برايم خاطره دارد اين بازی و به دنبال آن دويدن!!! وای الانی... چقدر دوست دارم که روزهايم تکرار شود... "زان روزهای خوب خدا سالها گذشت..." چقدر زود می گذرد اين گذار عمر وقتی تنها می خواهی که کمی بيشتر طول بکشد... گاهی که تنها می خواهی بيشتر بمانی و لذت ببری از اين روزها... احساسم اين روزها مثل آدمی است که عادت دارد چای بخورد و حالا بعد از ساعت ها چايی می نوشد و می خواهد که از تک تک جرعه هايش استفاده کند و ناگهان به خود می آيد و می بيند که چيزی برايش نمانده... کاش حالا می توانستم کمی بيشتر خوشحال باشم... فقط کمی...

مرواريد

در ضمن يادم رفت که بگم من واقعا در مورد حضرت معصومه اين جمله رو نگفتم... خوبه اون خاطره ی کذايی رو برات تعريف کردم!!

نيک

جالب بود. همون تفاوت دیدگاه لذتبخش. منتظر پست بعدي می‌مونم ...

پسرخاله

اولا ما پیر شدیم این مروارید افسرده خوانی رو کنار نگذاشت . کمی مثبت باش دوسته من در مورد مسایل تو و خدات هم فکر نمی کنم کسی حق داشته باشه بگه چه مدلی با خدا حرف بزن . هر جور راحتی و احساس آرامش و نزدیکی بیشتری داری ادامه بده که یاد خدا بالاترین چیز است .

مريم

سلام.من مريم،دوست مرواريدم!!! چه قدر اون جملاتت وقتی که خواب آلوده بودی و به اين فکر کردی که حضرت معصومه کيه و فکرت راجب به امام رضا و الباقی،من رو ياد خودم انداخت.

imy

من با داشتن یه دوست عزیز تو اصفهان ولی کماکان با شنیدن اصفهان یاد الهام و ایمان 83 می افتم و کلی خاطرات خوب و بد_ش الهام اون موقع ها منو بیشتر یاد خودمون می اندازه

مهدی شيخ

سلام ماشالا يکی يکی داره وبلاگها رو می شه! و لذت خواندن روايتهای متفاوت ولی معتبر در مورد يک سفر چيزيست که آدم دوست ندارد تمام شود، درست مثل خود سفر... روايتهای مستقل از يک واقعه ی شيرين... به اين ترتيب! بعدی ها رو زود بنويس لطفا! الانی!! بهت مياد! يا علی مددي

کويريات

من خيلی اين پستت رو دوست دارم چون خودته! الانی که من ميشناسم ! دلم واست تنگتر شد! من مسافرت با الانی دلم می خواد!‌ من دلم واسه الانی خودم تنگه و واسه اصفهان!‌ و خاطره گفتن و ديدن !‌ و سال بد يا خوب ۸۳!‌ با موجوداتی که گم شدند تو اون سال با اسم هايی که امروز غريبه تر از قبلند!‌ و صدای فريدون!