امروز عصری من بازم بی حوصله بودم 02.gif، دلم می خواست وقتی از کلاس اومدم خونه یکراست برم توی رختخواب ... اما مامانی گفت قراره دو تا از دختر خاله هام بیان خونمون! 33.gifاصلاً حوصله ی مهمون نداشتم ... ولی چاره ای نبود ! با لبخند های زورکی براشون چایی و میوه گرفتم و نشستم!22.gif آخرش از خودم خجالت کشیدم که حتی یک لحظه هم نگاهشون نکردم ... فقط گاهی جسته گریخته به حرفاشون که حول محور افسردگی ( !!! ) بود ، گوش کردم ... اون وسطا  یه جمله ای گفتند " اگه یه روز دیدی نشستی یه گوشه و از یه نفر ایراد میگیری ، خیلی اهمیت نداره ... اگه چند دقیقه بعدش دوباره یاد یه نفر دیگه افتادی و ازش ناراحت شدی ، یه کمی دقت کن ... و اگه دیدی این دو نفر به سه تا و بیش تر رسید ، بدون مشکل و ناراحتی از خودته! "

برام جالب شد ... منم کم اینجوریا نیستم ...39.gif

این مدت کلاً کم راجع به افسردگی نمی شنوم ... توی کتابی هم که این روزا می خونمش یه چیزی شبیه به افسردگی برای شخص اول قصه اتفاق افتاده ...

دکتر برویر : " می خواهید بگویید که تنها چهل و هشت روز از سال سلامت بودید؟ پرفسور نیچه این مقدار برای حالِ خوش بسیار ناچیز است."

نیچه : " وقتی به سال های گذشته نگاه می کنم ، می بینم که به ندرت دوران هایی بوده که تندرستی ِ من بیش از دو هفته به طول انجامیده باشد. حتی تقریباً گمان می کنم که یکایک آن ها را به خاطر دارم ! "

از امشب منم تصمیم گرفتم برای خودم یادداشت کنم که چه روزهایی خوبم و چه روزهایی بد! گاهی نگران خودم میشم ... با اینکه بعضی روزها اینقدر شادم و پُرانرژی که خیلی از آدما جلوی اون همه انرژی من کم میارن ، خیلی وقتا هم شدیداً dep.  میشم ...

راستی ...چند روز پیشا داشتم این کتاب َ رو می خوندم یک قسمتش به نظرم جالب اومد ... البته بدون شرح می نویسمش!

... "...  به خاطر بیاورید که ما هر دو خود را موظف به صداقت کرده ایم. بنابراین می توانم از شما بپرسم که آیا چیزی از من پنهان می کنید؟ "

نیچه جواب داد: " البته نه چیزی که با سلامتی من سروکار داشته باشد. در مقابل، بسیاری از افکارم را که نباید بیان شوند ، پنهان می کنم! شما به گفت و گویی فکر می کنید که در آن نباید چیزی مخفی نگه داشته شود . به نظر من اسم اصلی آن جهنم است. افشای خویش در برابر طرف مقابل ، شروع خیانت است و خیانت هر انسانی را بیمار می کند ، مگر نه؟"

یه راستی ِ دیگه! جمعه با یک گروه آدم های تقریباً جدید رفتم دَدر! یک روستایی نزدیکی فیروزکوه به اسم "هرانده" که جای خیلی قشنگی بود! از اونجا هم پیاده روی و یه کمی کوه نوردی داشت به سمت غار "بورنیک" ! کلی هم بهم خوش گذشت! اتفاقاً اون روز از جمله روزهایی بود که من بیش از اندازه پرانرژی بودم !

یه عالمه تصاویر خوشمل توی ذهنم ثبت شد و چند تایی هم توی دوربین ام!!! اینم یکی از عکس هام!

elani.JPG

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

بيچاره اين دو تا مهمون که شما اينطوری ازشون پذيرايی کرديد!

پسرخاله

نيچه پرسيد : پسرخاله تو چی فکر می کنی ؟ فرمودم : اساسا به کثرت پرداختن به مقوله افسردگی ناآگاهانه بیشینه از پیشینه می افسردمان بسی ( بحث ادبی بود ) . پ.ن : وظيفه خطیر و ملی دادن آدرس اينجا به دختر خاله ها را من به عهده می گيرم . حاشيه : جا داره مقامات ذیربط بخاطر اينکه عکست رو توی وبلاگی که کلی نامحرم در حال تردد هستند گذاشتی ، سرت رو از بدنت جا کنند . اونم با در کنسرو

اميد فرداها

معمولا دو حالت واسه افسرده شدن وجود داره يکی خود آدم و ديگری تصور آدم از اينکه ديگری (فقط تصور)در حالی که عامل اصلی تمام افسردگی ها خود آدمه و فقط عوامل خارجی يه کم تحريکش ميکنن والا بدون اينکه خودمون باعث بشيم هيچ عامل خارجی نميتونه مارو افسرده کنه!!!

سر سوزن ذوق

۱- خيلی نامرديد که به ما نگفتيد ۲- طرف چقدر هم غيرتيه . بزن تو چشش ۳- اميدوارم خوش گذشته باشه. جای ما ه م خالی. ببينم خيلی سرد نشده بود.

مامان رادين

باز ما یکروز نبودیم ببین چقدر خبر شده. ۱- ۲- برنامه پنجشنبه است. منتظرتونیم ۳- ۴- عکستون خیلی خوشکله امیدوارم خوش گذشته باشه ۵-

"افشای خويش در برابر طرف مقابل شروع خيانت است" چقدر اين حرف نيچه رو دوست دارم... البته که خودشم آخر داستان می گريد اما... خوشحالم که جمعه بهت خوش گذشته...

مرجان

چرا يادت رفت بگی فردای همون روز دوست ده سالتو بعد از يک سال ديدی؟ همه حرفات برام غریبن جز دپ بودن که عمری دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم نمیدونم چرا دست از سرم بر نمی داره؟تو می دونی؟

مهدي شيخ

سلام پرانرژی بودنتو من به شدت تاييد می کنم! يا علی مددی

ناصر

سلام...تق تق... ببخشيد بی اجازه اومدم تو وبلاگ... يه سوال: آدرس جايی که اين عکسو گرفتی رو واسم برفستی...؟ ممنون