بعد از مدت ها که دلم برای نوشتن تنگ شده بود... بالآخره نوشتم ...

از این روز های گذشته ، خاطره ی شب های تلخ و بغض های سنگین... دیدن عذاب های او و سکوت های پر ار درد خودم همیشه یادم خواهد ماند... دیدن بزرگ شدنم ، به قیمت روزهای طاقت فرسای عمرم یکی از نتایج بزرگ شدنی که امیدوارم هیچ وقت از من گرفته نشود . چون به هر حال این روزهای ساکت و سنگین ، شلوغ و پَر مانند ، با اثرات کوچک و بزرگ می گذرند ... واین منم که هرروز تأثیرش را بر چهره و قلبم می بینم و احساس می کنم ...در این روز های بزرگ شدن ، فکرهایی داشته ام ...شاید اندازه ی یک نقطه که تحمل وزنشان کمرم را خم کرده...برای فکرهایم ، حرف هایی داشته ام حتی آزار دهنده تر از سکوت کلمات... سکوتی که هم آرامش را ندا می دهد و هم تشویش ذهنم را ... می خواهم پوست بیندازم انگار ... می خواهم رها شوم از زمین ... به خاطراتم می سپارمش با تمام خوبی هایش و تمام خاطرات تلخ و شیرین... تنها به آب می زنم ... وزندگی را با همین دست های کوچکم هدایت می کنم... و پس از آن تنهایی را پس از آن همه قطره قطره احساس کردن ، این بار... جرعه جرعه می نوشم ... و سکوت هایی را تجربه می کنم از جنس ابریشم ... حریر ... و گاهی حتی از جنس تیغ هایی سخت برّنده ...

تمام دارایی هایم را مجسم می کنم ... مادر و پدرم را ... خواهرانم را ... دست ها و پاهایم را ... و خدایی که در این نزدیکی است...

و می بینم آینده ای را که ساخته ام ... تنهای تنها ... فقط با نزدیک ترین چیزها ... و رسیده ام به دورترین ها ...

ناگاه ... پر از اراده می شوم ... پر از توان ... پر از شوق رسیدن و اشتیاق دویدن ... دست هایش را احساس می کنم با تمام وجود و اینک چشم هایم می گویند ، نگفته هایم را ...

قصه ی بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد ...

weblog2.JPG?uniq=gubnuh

۱۳۸۶/۵/۱۹

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پسرخاله

اينهمه سختی برای رسيدن به سکينه ؟ می ارزه ؟

بنفشه

اميدوارم هميشه پر از اراده باشي، پر از توان...پر از شوق رسيدن و اشتياق دويدن...اراده که باشد و بعد تلاش و در کنار همه ی اينها توکل، نرسيدن غيرممکن می شود.

مرواريد

و خدايی که در اين نزديکی است: لای اين شب بو ها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گياه. ... باور کن اين خدا را و دستانت را هرچند کوچک... هر چند ضعيف... به او بسپار و دمی چشم بر هم گذار تا برساندت به آنجا که حتی در تصور هم نمی گنجد... ... بگذار اين پاهای خسته از رفتنت لحظه ای آرام بگيرد و من مطمئنم که شروع دوباره ی رفتنت، تو را به اوج می رساند... من باور دارم که می توانی و خوشحالم که اين توانستن را ثابت کردی... ... بزرگ شدنت را به هر قيمتی که هست، تبريک می گويم... بزرگ شدنت مبارک...

رضا

تولدت مبارک دختر خاله جان آرزوی قلبی من برای دختر خاله ۷ ربشتری سابق و سونامی کنونی ، روزهای خوب و پر از شادی و آرامش در کنار اونایی که دوستشون داریه

بنفشه

تولدت مبارک عزيزم. برات قشنگ ترین ها و بهترین ها رو از خدا می خوام...از ته ته دل دعا می کنم به هر چی که دوست داری برسی.

مرجان

الهام قشنگم ..... اگه تو اميد داری اگه اراده داری من يه ذره هم ندارم خيلی وقته از ته دل نخنديدم ولی خوشحالم تو مثل من نيستیهميشه دوستت دارم

سميه

سلاممم تولدت مبارک....البته خيلی ببخشيد که اينقدر دير شد راستی چقدر اميد رو تحويل گرفتی...جز دارايی نيست!!!!!

پسرخاله

من از اين کامنت سميه منهدم شدم يکی منو جمع کنه

سر سوزن ذوق

سلام. تولد شما مبارک. همه بزرگ شدنت رو تبريک گفتن اما ای کاش می شد هميشه کوچک بمونی. از لطفتون ممنونم.

حامد

تبريک ميگم . خيلی قشنگ می نويسيد... موفق باشيد