طرف های عصر خیلی دلم گرفته بود02.gif... با اینکه مامان اینا سعی کردند فضای خونه رو خیلی غم انگیز نکنند ، اما به هر حال همین لباس های مشکی و همین تسلیت های پی در پی همه اش هوای دل آدم رو غمگین می کنه...17.gif

این هم یک بخش زندگیه ... باید مثل قسمت های دیگه تجربه کنی... باید با تمام وجود حسّش کنی... باید به آب بزنی... و پشیمون نشی از اینکه بودن توی این زندگی رو پذیرفتی ...

امروز دامادمون برای اینکه حال و هوامون رو عوض کنه برامون فیلم آورده بود ! من بعد از ظهر به زور سعی کردم بخوابم چون حوصله ی فکر کردن به کارهای درسی ام رو نداشتم . بعدش که بیدار شدم خیلی کسل بودم . پیشنهاد دیدن فیلم رو پذیرفتم و...

چشمتون روز بد نبینه ! یه فیلمی دیدم که راجع بهش زیاد شنیده بودم و هیچ وقت جرأت نکرده بودم از صحنه های وحشتناک شکنجه ها و صندلی الکتریکی اش بگذرم ... فکر کنم همه حداقل یک بار این فیلم رو دیدن ...!

"THE GREEN MILES"  ... امروز بالآخره تا آخرش دیدم ...  خیلی قشنگ بود ... اما اصلاً برای حال جمعه عصر مناسب نبود ...46.gif

 اگه دیروز فقط اطرافم غم انگیز بود ، امشب تمام دنیا از چشم های من غصه دار شده بود ... ( جای اونایی که تحمل دیدن چشم های غمگین منو ندارن ، اصلاً خالی نیست ...)

راستی...

 یک تشکر از دوستانی که لطف کردند و برای مراسم ختم خاله ام تشزیف آوردند باید بکنم ...

ممنون مروارید جونم ( که روز تولدت به خاطر من ، مدتی اش توی مراسم غم انگیز گذشت ) و مهفام عزیزم...11.gif11.gif

ممنون مهرک جان ، آقای آزادمنش و رادین کوچولوی نازم!49.gif

و ممنون رضا جان ...08.gif

حضور همه تون برام باعث دلگرمی بود...

و ممنون از همه ی کسانی که این مدت با کامنت و پیامک و تلفن ابرازهمدردی کردند ... 49.gif

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرواريد

خواهش می کنم عزيزم... وظيفه مون بود! بازم تسليت...

بهداد

سلام ، من نتونستم اين رابطه فاميلی رو بفهمم . لطفاً الآنی خود شما توضيح بده مادر رضا چه نسبتی با خدا بيامرز داشتن ؟؟؟؟

خواب کوتاه

اون مرحوم خاله ی دختر خاله ی من بودند ... بيش از اين ريز نشو بهداد جان موضوع ناموسيه

سر سوزن ذوق

سلام. خواهش می کنم. وظيفه بود. اميدوارم در شاديها ببينيمتون.

بهداد

سلام به الآنی ، رسماً به وبلاگ من پيوستيد.

شقايق

سلام الانی جان .من الان اومدم اين جا .. خيلی تسليت .. اميدوارم خدا بهتون صبر بده ...

اميد فرداها

واسه نوشته قبلی هم ميخواستم کامنت بذارم ولی کلا مثکه پرشين بلاگ قاطی بود يک روز اصلا نظرات رو باز نميکرد! من که بعد از ماه رمضون تازه ديشب حالم بهتر شده! ولی همش قاطی بودم مخصوصا جمعه بعد از ظهرها!!!

شقايق

ای ول .. چه جالب !!!!! هم حس بوديم .. عالم جالبی بود .. الانی باورت می شه ، می ترسيدم يه وقت پسر دايی ام بره ، منو نبره الان ولی زندگی يه چيز ديگه شده .. شايد اين مثلث ، سمبل درک يه ناشناخته بود واسه ما .. و حالا ...

کويريات

راستی من الآن متوجه شدم راجع به اينکه ما و پسرخاله دوباره فاميل شديم!