اين روزای تابستون

- خیلی عجیبه...

چند روزیه هی دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم چرا اصلاً نمیشه! هیچ اتفاق قابل نوشتنی نمی افته! روزمره نیستما...ولی نمی دونم چرا هیچ چیز قابل نوشتنی پیش نمیاد که بنویسم!

امروز از صبح به خودم گفتم می مونم خونه که سر فرصت برای تابستونم برنامه ریزی واقع بینانه بکنم! اما هیچ کاری نکردم!22.gif

- چقدر خوبه که خواهرم پیش منه!01.gif کلی خوشحالم از اینکه ، صبح که بیدار میشم ، میبینمش که معصومانه خوابیده... 11.gifکلی دلم برای موندن توی خونه ی بدون مامان اینا ، و خوابیدن تا ۱۱ و بعدش دو ساعت حرف زدن از توی تخت هامون تنگ شده بود... بچه که بودیم خیلی این اتفاق می افتاد...با هم کارهای عجیب می کردیم...کلی کیک درست کردیم که خراب شد...کلی تخم مرغ که حروم شد و بعدش داد و بی داد مامان اینا...اتفاقاً هفته ی پیش به یاد بچگی هامون کیک اسفنجی درست کردیم که خیلی خوب شد اما...اون کیک های لاستیکی سالیان گذشته ، یه چیز دیگه بود!05.gif

- امروز کلی از چت های سر کلاس های این ترم گذشته رو خوندم و کلی بهشون فکر کردم...خیلی جالب بود و شایدم غم انگیز...

نوشته بودیم راجع به اتفاقات روزمره و هر کدوم یه نظری داده بودیم...گاهی پیش بینی آینده ای که امروز یکی از همون آینده ها بود... 02.gif

چقدر بغضم گرفت وقتی دیدم سپیده اون همه درست حدس زده بود و من با باور همه ی اون حرف هاش ، باز هم از همون سوراخی گزیده شدم که از وجودش- به ظاهر- مطلع بودم... 17.gif

چقدر اشتباه رو تکرار کردم با توجیه اینکه این بار تفاوت داره!02.gif

 یه عالم نتیجه گیری هایی کرده بودم در حالی که امروز عکس همه ی اون نتایج بهم ثابت شده... 46.gif

آروم و بدون اینکه همه بفهمند ، زندگی یه عالم درس تلخ بهم داده...درس هایی که گاهی لحظه ها تنهایی ام هضمشون نکرده و فریادشون زدم اما...هیچ کس نفهمید و بـــــــاز من موندم و سکوت درد...12.gif

- دعا کنید فردا اون کاری که دلم می خواد بتونم انجام بدم! ممنون!01.gif

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيما

آدما ۲دسته اند.يه دسته هميشه دنبال يه چيز به ظاهر بهترن (خيلی وقتا فقط فکر ميکنن که بهتره)و برای رسيدن بهش حاضرن ريسک کنن و چيزايی که دارنو از دست بدن..دسته دوم سعی ميکنن به همون چيزی که دارن و از داشتنش راضين بسنده کنن..نميدونم کدوم دسته موفق ترند ولی فکر ميکنم دسته دوم با اينکه ممکنه به ظاهر پيروز نشن ولی هيچوقت هم شکست نميخورن و گزيده نميشن!

کويريات

عزيزم! غصه نخور همه چيز يه تجربه است! گاهی تلخه ولی نبايد تکراری باشه! اين دفعه رو يادت باشه دفعه بعد سخت ريسک کن!شاد باش

imy

هی به خودم اینجا قربون صدقه نیما نرم ولی باز نمی شه این حرفت هم مثل کلی دیگه از حرفات قبول دارم .

پسرخاله

این که گزیده شدی چیز عجیبی نیست فقط فکر دوبار گزیده شدن از یک سوراخ رو از سرت بیرون کن و اما ریسک اگر از ریسک و پیامدهاش میترسی نه کاری کن نه حرفی بزن نه کسی باش زندگی رو ممنوع کن ........ زندگی همينجوريش جکه بدون ريسک فقط جک بی مزه ای ميشه ( سلطان ) ....... یه چیز جالب سارینای گهرمان به ريسک می گه ريکس نه اينکه تلفظش رو بلد نباشه معنی شم فکر کنم بلد نيست ولی کلا عادت داره از چيزايی که معنی شو بلد نيست و برای سنش زوده حرف بزنه وقتی هم که می گه ريکس خاله خان باجی ها چنان براش هورا می کشن که انگار گفته : " عابرین محترم از خط عابر پیاده عبور کنید " خب سه سالش نشده هنوز . بزرگ بشه هم تلفظش رو ياد می گيره هم معنيش رو

خواب کوتاه

جک ؟ جوک ؟ فکر کنم جوک درسته . خدا رو شکر معنيش رو همه ميدونن

بنفشه

دعا می کنم که حتما حتما هر چيزی رو که دوست داری و برات خوبه بهش برسی.

پويان

خب الان فردای پس فرداست. اون کاری که دلت ميخواست تونستی انجام بدی؟

مهدی شيخ

سلام تجربه های زندگی همينه ديگه. تلخ و شيرين هم زياد داره. اصلن سيستمش اينجوريه! این ماییم که در هر صورت باید بزرگ شدن و بالیدن رو یاد بگیریم. در مورد اتفاقات روزمره هم دو نکته هست اول اینکه آدم میتونه همیشه با خلاقیت خودش رو از باتلاق روزمره گی نجات بده و دوم اینکه در روایت کردن خیلی وقتها بیشتر از خود اتفاقات زاویه ی دید و نحوه روایته که اهمیت پیدا می کنه و می تونه جذابیت ایجاد کنه (چه برای نویسنده و چه برای مخاطب). به این ترتیب! راستی! به این ترتیب، ۲۰ شدم! یا علی مددی